سلام
به داستان زیر توجه نمایید:
نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود
پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را
فردا اعدام کنیدنجار آن شب نتوانست بخوابد .همسر نجار گفت :مانند هر شب بخواب .
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد .
صبح صدای پای سربازان را شنيد.چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی،
پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم .
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند.
دو سرباز با تعجب گفتند :پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی .
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت .
عزیزانم :
زیاد فکر وخیال نکنید.خیال و فکر زيادی انسان را خسته می کند .
درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و مربی(تدبير کننده )کارهاست
ساعت زندگیتتون را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکنید در این صورت
یا خواب می مانید.
یا از زندگی عقب می افتید.
در هر شرایطی امیدتون را به خدا از دست ندهید
و هر لحظه منتظررحمت بی کرانش باشید.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:6  توسط سیدعلی اصغرمرادی زاده
|